غیبت !
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

غیبت !

 

اصلا باورم نمیشه که توی ماه اخر سال هستیم و قراره کمتر از ۲۸ روز دیگه سال جدید دیگه ایی رو توی خونه مشترکمون اغاز کنیم . خونه مشترکی که برای ساختنش خیلی سختی ها کشیدیم . و حال از داشتن این خونه مشترک به خودمون میبالیم .

هنوز کارای خونه رو شروع نکردم ولی یه لیست بلند بالا نوشتم از کارای خونه که همگی رو گذاشتم برای همون هفته اخر . آخه من یه اخلاق بدی که دارم اینه که دقیقا روز سال تحویل باید توی خونم بوی تمیزی و وایتکس و رافو*نه و از این چیزا بیاد دیگه .... ( مدیونین اگه فک کنین که وسواس دارم )

یه لیست دیگه هم از مایحتاج مورد نیاز نوشتم که انشاا... تو هفته دیگه اونا تهیه میشن .

و اما من و این همه مدت و نبودنم . از اون سرما خوردگیه بگم که تا چند وقت ادامه داشت شاید باورتون نشه ولی من هنوزم دارم سرفه میکنم . اواسط همون سرما خوردگیه بود که دیدم روی قفسه سی -*نم  یه چیزی مثل جوش در اومده اولش گفتم شاد جوشه با اینکه سابقه نداشته تا حالا من توی تنم جوش بزنم . یکمی ضدعفونیش کردم و گفتم خوب میشه دیگه . چند روزی گذشتو یکی از دوستای دبیرستانم اومد خونمون و بعد از ناهار رفت . قرار بود بابایی بره سفر و مامی بهم خبر داد و منم وسیله هامو جمع کردم و برایاینکه شوشو چند روزی تنها باشه با دوستاش رفتم خونه مامی اینا . البته داداشی اومد دنبالم . روز اربعین هم خواب دیده بودم که دارم شیرکاکائو میدم بنابراین روز اربعین هم شیرکاکائو نذری دادم ..... دوباره حواسم معطوف همون جوشه شد و دیدم شده مثل یه تیکه سنگ بزرگ و سفت . و هراز گاهی که سمت چپم درد میگرفت من میزاشتم به حساب قلبم و قرصای قلب میخوردم ولی نگو از اون بوده . خلاصه با دوست مامی که کتره مشورت کردم و رفتم مطبش و معاینه و از این حرفا . کلی هم داره داده بهم تا یکماهی بگذره انشاا.. که خوب بشه و اگه نشه دوباره یه درمان دیگه .... و فکر کنین که چقدر اینا روحیه منو ریخته بود بهم . همون روزایی که خونه مامی اینا بودم زنگیدم به مامی شوشو که دیدم تا جایی که تونست گله و شکایت کرد بعدشم کلی حرف و اینا که چرا رفتی اونقدر که من بعد از تلفنشون دگرگون شده بودم و افسرده شدم . با شوشو هم حرفیدم و طبق قراری که از قبلش با شوشو داشتیم من فرداش برگشتم خونمون . راستی اینو یادم رفت بگم که یه هفته ایی رو هم رفتم برای یه تیم چی*نی مترجم همراه شدم و باهاشون بودم . خلاصه بابایی زنگید و گفت که داری با دایی اینا میایم شما هم بیایین خونه ما . من از خونه مامی اینا که برگشتم کلی سرما خورده بودم در اون حد که صدام در نمیاومد . چهارشنبه شب بعد از اینکه شوشو اومد رفتیم خونه مامی اینا و اون چند روز تعطیلی رو هم اونجا بودیم به جز یه شبش که من داداشی رو پا گشا کردم و تقریبا همه بودن تو مهمونی . برای شام زرشک پلو با مرف . فسنجون . قورمه سبزی و پلو رعفرونی و کشک بادمجون و سالادهای شیرازی و فصل و یه نوع دیگه سالاد و ژله دریایی و ژله بستی مخلوط و کیک مرغ درستیدم .

دخی دایی بابام موند خونه ما و فرداش شوشو رفت سرکار یعنی یکشنبه و من و داداشی و دخی دایی بابایی رفتیم خرید . منم برای تولد ناناز کادو نخریده بودم که اون روز براش خریدم و همه کلی از پالتویی که برااش خریدم خوششون اومده بود .

اینم از مهمونی داداشی اینا .

* شبا وقتی میبینم شوشو اونقدر خستهاست که حال حرف زدن نداره کلی افسرده میشم . امیدوارم زودتر بتونم برم سرکار تا کمتر حرص بخوم .

* یلدا جون تو هنوزم یکی از بهترین دوستای منی خانومی . در این شک نکن عزیزم .

* عسلی جون از دعوتت و همچنین از تلفن هات و احوالپرسی هات خیلی ممنونم خانومی . امیدوارم لایق اینهمه مهربونی هات باشم .

* از همه شما دوستای گلم هم معذرت میخوام که نگرانم شده بودین . برام دعا کنین که این مریضی چیزی نباشه . روحیه ام یکمی ضعیف شده .....

* دوستان راستی برنامه هفت سین امسال چیه ؟ چه رنگی بیشتر مده ؟ رنگ مو چی ؟ من کلا عقب موندم چند وقتی . راهنمایی هاتون رو با جون دل میخرم .

هوا هم که حال میده واسه بیرون رفتن ولی حیف که من پایه ندارم .

مهربانی را گر قسمت کنیم یقین دارم که به ما هم میرسد . ادمی گر ایستد بربام عشق دستهایش تا خدا هم میرسد