♀ دختری از دیار پاییز
از ماضی ها و مضارع ها خسته ام..دلم برای یک حال ساده از عشق نوشتن تنگ است
همیشه بهم می گفت: تو دل گنده ای و غصه ی هیچ چیزی رو نمیخوری! ولی از وقتی رفته نیست که ببینه ... چطوری غصه ها توی دلم تنگی نفس می گیرن!! با چشمانی پر از اشک نگاهی به محوطه ی هتل انداخت و به سمت ساحل حرکت کرد.انگار تمام غم دنیا در وجودش رخنه کرده بود.از نظر او دیگر هیچ چیز دوست داشتنی نبود..سگ سفیدش را در آغوش گرفت و با قدم هایی آرام خود را به ساحل سنگی رساند.روی یکی از سنگها دورتر از تمام آدم های اطرافش نشست و در حالیکه سگش را نوازش میکرد به دریا خیره شد... ... .. . . دوباره خاطرات برایش زنده شد : ""پسری را دید که روی شن های کنار دریا زانو بغل گرفته بود و سگ سفید و بازیگوشش را نگاه میکرد که یک لحظه آرام نبود و دائم به اینطرف و آنطرف میرفت.. دختری را دید که تنها از پله ها پایین آمد و خود را از قسمت ساحل سنگی به شن ها رساند و با دیدن پسری که آنجا تنها نشسته بود لحظه ای تردید کرد ولی بعد از مکث کوتاهی خود را به دریا نزدیک کرد و خیلی دورتر از آن پسر ایستاد و به افق خیره شد.. پسر را دید که متوجه دختر شد و لحظه ای به او خیره شد.گویی محو چهره ی معمولی ولی جذاب دختر شده بود.. دختر را دید که سنگینی نگاه پسر را حس کرد و سمت او برگشت و لبخندی زد و دوباره چشم به دریا دوخت.. پسر را دید که چشم از صورت دختر برداشت و سر سگش را در آغوش گرفت.انگار در گوشش چیزی میگفت.. دختر را دید که لحظه ای سر به زیر انداخت و بعد نگاهی گذرا به پسر انداخت و به سمت پله ها رفت.. پسر را دید که کنار سگش قرار گرفت.خم شد و به دختر اشاره کرد و بلافاصله سگش دوید و به سمت دختر رفت.دست دختر را لیس زد و جلوی پای او نشست و دمش را تکان داد.. پسر را دید که به دختر نزدیک شد و حرفهایی بینشان رد و بدل شد و دختر دستش را روی سر سگ بازیگوش او کشید و بعد هردو به سمت ساحل برگشتند و با اندکی فاصله از دریا روی شن ها قدم میزدند.. بعد هردو را دید که کم کم تصویرشان محو میشد... .. . "" از جا برخاست و از پله های سنگی پایین رفت(درست مثل آن روز) و بعد به سمت ساحل رفت و روی شن های کنار دریا نشست و زانوهایش را بغل گرفت(درست مثل آن روز که پسر نشسته بود)..نگاهی به سگ بازیگوشش انداخت (که مثل آن روز به وجد آمده بود و یک لحظه آرام نمیشد و دائم بازیگوشی میکرد)..دوباره به افق خیره شد.به جایی که سال پیش با دیدنش احساس کرد جدایی هیچ معنایی ندارد.چرا که آسمان و دریا در آنجا به یکدیگر میرسند ...ولی چرا او اینک تنها بود؟ ...او از دریا کینه به دل داشت..چرا که عشقش را از او جدا کرده و در خود پنهان کرده بود! خودش را با زحمت بسیار زیادی کمی به سن نزدیک تر کرد تا وقتی برای او دست تکان میدهد و میگوید:i love you او دستانش را ببیند و صدای اسیر شده اش را بین اینهمه صداهای آشنا و غریب بشنود.. خواننده ی موردعلاقه اش آهنگ محبوب تمام حاضران در سالن را میخواند و همه ی طرفدارانش او را همراهی میکردند.. حس خیلی قشنگی به او دست داده بود.. با صدای بلند او را که روی سن ایستاده بود و لبخند میزد صدا کرد و دستش را برای او بلند کرد.. او به سمتش آمد و دستش را گرفت و با خود بالا کشید.وقتی هردو روی سن مقابل یکدیگر ایستاده بودند انگار تمام دنیا متعلق به او شده بود.. خواننده ی جوان به سمتش آمد و او را در آغوش گرفت و بقیه ی آهنگ را در گوشش خواند و همه ی طرفدارانش نیز همراهیش کردند و او غرق در شادی وصف نشدنی ای به تحقق یافتن آرزویش فکر میکرد ................................ ... . . . . کنارش نشست و دستان سرد دختر را در دستانش گرفت و گرمای وجودش را به او بخشید ... . و او سرخوش از این حس زیبا مدتی به چشمان پرمهر پسر خیره شد ... . با شیطنتی دوست داشتنی به روی دختر چشمکی زد و باعث شد لبخند عمیقی مهمان لبهایش شود ... . و او راضی از این عشق بوسه ای را روی لبهای پسر گذاشت و بعد سرش را روی شانه ی قوی او قرار داد و قطره ای از اشک چشمانش را رها کرد ..... ... .. . آن اشک که از سر شوق آزاد شده بود از گونه اش پایین رفت و روی دست پسر چکید بوسیدمت و به آغوشت پناه آوردم و تو مثل همیشه مرا میان دستانت گرفتی و توی گوشم جمله ی زیبایی را زمزمه کردی و خندیدی و اشتباه بچگانه ی مرا از یاد بردی ... .. . . از تمام دنیا تنها وجود تو برایم کافی است .. و میخواهم عشق تو سهم من از این زندگی شود .. ... برای اینکه این حقیقت را باور کنم حاضری یکبار دیگر با صدایی بلند بگویی: دوستم داری؟؟ هنوز هم به یاد دارم روزی را که خشمگین در چشمانم خیره نگاه کردی و بی رحمانه فریاد کشیدی : "از عمق تاریک نگاهت بیزارم" هرگز خیانت بی همتایت را فراموش نخواهم کرد .. . تو آسمان آبی چشمان دیگری را برگزیدی و رفتی تا شبهای پر ستاره ی نگاه های من بی ستاره شود و چشمانم تا همیشه ابری بماند و حالا من مانده ام و خاطراتی تلخ و دنیایی بارانی و قلبی پر از احساس سرکوب شده .. قلبی که تا ابد در سکوت تنهایی خویش ضجه خواهد زد : "دوستت دارم" تمام تنش را سرما فراگرفته بود ولی نمی توانست از پنجره دل بکند..به برفهایی خیره شده بود که مثل اکلیل از آسمان روی سنگ فرش حیاط خانه می بارید.خانه ای که گویی سالهاست متروک و دست نخورده است..و به پنجره ای نگاه میکرد که مدتها با آن زندگی کرده بود و خاطره داشت.پنجره ای که زمانی نه چندان دور به راحتی به رویش لبخند میزد ولی حالا پشت چندین ساختمان بزرگ پنهان شده بود و انگار قصد داشت با پنهان کردن نیمی از خود در پشت این دیوارهای سنگی دخترک را دلخون تر از همیشه کند..چراغ اتاقی که به این پنجره تعلق داشت زمانی که زندگی این دختر به آن وابسته بود خیلی زود خاموش میشد ولی حالا چندوقتی بود که انگار عاشق شب نشینی و سرمستی های شبانه شده بود.. دستانش را به حالت ضربدر روی دوتا بازوهایش گذاشت و کمی آنها را نوازش کرد تا شاید سرمای درونش آرام شود ولی فایده ای نداشت.دست راستش را روی قلبش و لبهایش را روی تصویر آن پنجره در قاب شیشه ی اتاقش گذاشت.چشمانش را بست و آرام آن پنجره را بوسید.. 











































