♀ دختری از دیار پاییز

از ماضی ها و مضارع ها خسته ام..دلم برای یک حال ساده از عشق نوشتن تنگ است

فکر به طور حتم مانع تجلی عشق است. فکر ریشه در حافظه دارد و مبنی بر خاطره است .. و عشق چیزی غیر از خاطره است.

ماهیت فکر , جدایی و تفرق است.. احساس, زمان و فاصله , احساس جدا بودن و اندوه ناشی از آن حاصل یک فعل و انفعال فکری است.

فکر به طور اجتناب ناپذیری منجر به احساس تعلق و تملک می شود و .. احساس تملک حسادت به بار می آورد.. و آنجا که حسادت هست مسلما عشق نیست .. و تمام رنج ها و گرفتاری های انسان بدان جهت است که فکر نقش عشق را بازی می کند !

 

... "حضور در هستی" نوشته ی  کریشنا مورتی ...

 

 

 

...چه صدای دلهره آوری می آید از میان ابرها...
من قرار است که دیگر تو را نبینم.. آسمان چرا تپش قلب گرفته است؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

دوست داشتنی ترین لحظه ای که کنارتم وقتیه که ...

دستهام رو توی دستهات میگیری و میگی:

آخیش! آروم شدم!

 

 

+این روزا دوست داشتنی ترین لحظه ها رو سپری میکنم.. یه عشق جاوید/ بازگشت یه دوست/ و هوای بارونی!!

+مخاطب خاص: خیلی دوستت دارم

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

اگر دیگر توانی برای محبت کردن ندارم... تو مقصری .. .

این حجم سنگین بی تفاوتی را تو در دل من انبار کردی و

.. . احساسم را سرد کردی...

پس وقتش رسیده که

... .. . در این بی تفاوتی یخ بزنی!!

 

 

+ رفتن کسی که لایق نیست نعمته! ... نه فاجعه ... !

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند

---------------------------------------------------------------------------

چند Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒروزی بود که با خودم کلنجار می رفتمƸ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

که آخرین پست سال 90 رو که مربوط به تبریک Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ سال جدید هم میشه Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ چطوری آغار و بعد چطوری Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ تموم کنم..

Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ به این نتیجه Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ رسیدم که مختصر حرف بزنم Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

و بیشترین زمان رو به شنیدن Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ حرفهای شما دوستان عزیزم Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ اختصاص بدم..

دوستان عزیزم Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

از صمیم قلب Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ سال خیلی خوبی رو Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ براتون آرزو میکنم.

سالی پر Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ از شادی و عشق Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ و خاطرات قشنگ ...

Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ همه تون رو Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دوست دارم ...

 

سال نو مبارک !! Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

 

 


نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

با دلی داغون کنار درخت سرو ایستاده بود و بازوهایش را در دست گرفته بود.بغضی را که ساعت ها اسیر کرده بود آزاد کرد و به اشک هایش اجازه داد تا از گونه هایش پایین بروند و همراه با قطره های باران به لب تشنه ی زمین برسند..

او را دید که شیشه ی مشروبش را برای چندمین بار پر کرد و بدون توجه به او به سلامتی دختری که کنارش زیر آلاچیق ایستاده بود ودکای داخل آن را سرکشید و به او توجهی نداشت که چگونه از حجم سنگین نگاه های کثیفی که خیره نگاهش می کنند غذاب میکشد..

چرا اینطوری شد؟

. .  .  روزی آنقدر غیرت داشت که او را محکم در آغوشش میگرفت که حتی قطره های باران بدن او را نوازش نکنند ولی حالا ... آنقدر بی غیرت شده است که او تنها زیر باران خیس شده و وقتی با تمنا چشم به او می دوزد  که برای نگاه های کثیفی که به او خیره شده اند از خود عکس العملی نشان بدهد بی تفاوت شانه هایش را بالا می اندازد و میگوید:

هر جور راحتی !!

 

.. .  شنل سردش را از روی نیمکت برداشت و پوشید و برای آخرین بار به چهره ی او که سرمست بود نگاه کرد.چقدر دلش برای دیدن نجابت این صورت تنگ شده است .. پله های کوتاه را پایین آمد و از در باغ خارج شد و برای همیشه روی این سوتفاهم رومانتیک سرپوش گذاشت

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

با درود فراوان!

"جهت آگاهی دوستان:

و احترام به کلمه پارس که همان فارس است, به دوستان فارسی زبان خود اعلام نمایید که: سگ واق واق می‌کند نه پارس... . این ضربه‌ای بود که از تازیان خورده‌ایم که می‌خواستند ما پارسیان را کوچک کنند این لقب را به صدای سگها دادند

غذا در زبان عربی پس آب شتر یا همان ادرار است(با پوزش فراوان)  که این هم یکی دیگر از ضربه‌های تازیان هست که به هنگام خوردن شام یا ناهار به ایرانیان شکست خورده می‌گفتند،بگویید: غذا می‌خوریم. به جای کلمه ی غذا از خوراک استفاده نمائید

خواهشمندم این دو مورد را به  دوستان فارسی زبان خود گوشزد کنید

جهت اطلاع بیشتر می‌توانید به لغت‌نامه دهخدا مراجعه نمایید"

 

+ من در سرزمینی زندگی میکنم که زبان مردم آن پارسی است.ولی چون عرب "پ" ندارد به آن میگویند فارسی                                                                                                                        دکتر شریعتی

+به خاطر یکسری مسائل و بخاطر احترام به بعضی دوستان این پست دچار کمی تغییر شد                                                                      

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

وقتی داشت می رفت مکث کرد و گفت :

"عادی باش" و به روی خودت نیار که شکست خوردی

 

آروم روی شونه اش زدم و گفتم:

حتی اینقدر ارزش نداری که تو "لحظه های عادی" زندگیم به یادت بیفتم .. .

از زندگیم گمشو بیرون "آدم عادی"

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

همیشه بهم می گفت:

                                تو دل گنده ای و غصه ی هیچ چیزی رو نمیخوری!

ولی از وقتی رفته

نیست که ببینه ...

                                چطوری غصه ها توی دلم تنگی نفس می گیرن!!

 

نوشته شده در جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

با چشمانی پر از اشک نگاهی به محوطه ی هتل انداخت و به سمت ساحل حرکت کرد.انگار تمام غم دنیا در وجودش رخنه کرده بود.از نظر او دیگر هیچ چیز دوست داشتنی نبود..سگ سفیدش را در آغوش گرفت و با قدم هایی آرام خود را به ساحل سنگی رساند.روی یکی از سنگها دورتر از تمام آدم های اطرافش نشست و در حالیکه سگش را نوازش میکرد به دریا خیره شد... ... .. .   .   دوباره خاطرات برایش زنده شد :

""پسری را دید که روی شن های کنار دریا زانو بغل گرفته بود و سگ سفید و بازیگوشش را نگاه میکرد که یک لحظه آرام نبود و دائم به اینطرف و آنطرف میرفت.. دختری را دید که تنها از پله ها پایین آمد و خود را از قسمت ساحل سنگی به شن ها رساند و با دیدن پسری که آنجا تنها نشسته بود لحظه ای تردید کرد ولی بعد از مکث کوتاهی خود را به دریا نزدیک کرد و خیلی دورتر از آن پسر ایستاد و به افق خیره شد.. پسر را دید که متوجه دختر شد و لحظه ای به او خیره شد.گویی محو چهره ی معمولی ولی جذاب دختر شده بود.. دختر را دید که سنگینی نگاه پسر را حس کرد و سمت او برگشت و لبخندی زد و دوباره چشم به دریا دوخت.. پسر را دید که چشم از صورت دختر برداشت و سر سگش را در آغوش گرفت.انگار در گوشش چیزی میگفت.. دختر را دید که لحظه ای سر به زیر انداخت و بعد نگاهی گذرا به پسر انداخت و به سمت پله ها رفت.. پسر را دید که کنار سگش قرار گرفت.خم شد و به دختر اشاره کرد و بلافاصله سگش دوید و به سمت دختر رفت.دست دختر را لیس زد و جلوی پای او نشست و دمش را تکان داد.. پسر را دید که به دختر نزدیک شد و حرفهایی بینشان رد و بدل شد و دختر دستش را روی سر سگ بازیگوش او کشید و بعد هردو به سمت ساحل برگشتند و با اندکی فاصله از دریا روی شن ها قدم میزدند.. بعد هردو را دید که کم کم تصویرشان محو میشد... .. . ""

از جا برخاست و از پله های سنگی پایین رفت(درست مثل آن روز) و بعد به سمت ساحل رفت و روی شن های کنار دریا نشست و زانوهایش را بغل گرفت(درست مثل آن روز که پسر نشسته بود)..نگاهی به سگ بازیگوشش انداخت (که مثل آن روز به وجد آمده بود و یک لحظه آرام نمیشد و دائم بازیگوشی میکرد)..دوباره به افق خیره شد.به جایی که سال پیش با دیدنش احساس کرد جدایی هیچ معنایی ندارد.چرا که آسمان و دریا در آنجا به یکدیگر میرسند ...ولی چرا او اینک تنها بود؟

...او از دریا کینه به دل داشت..چرا که عشقش را از او جدا کرده و در خود پنهان کرده بود!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

خودش را با زحمت بسیار زیادی کمی به سن نزدیک تر کرد تا وقتی برای او دست تکان میدهد و میگوید:i love you او دستانش را ببیند و صدای اسیر شده اش را بین اینهمه صداهای آشنا و غریب بشنود..

خواننده ی موردعلاقه اش آهنگ محبوب تمام حاضران در سالن را میخواند و همه ی طرفدارانش او را همراهی میکردند..

حس خیلی قشنگی به او دست داده بود..

با صدای بلند او را که روی سن ایستاده بود و لبخند میزد صدا کرد و دستش را برای او بلند کرد..

او به سمتش آمد و دستش را گرفت و با خود بالا کشید.وقتی هردو روی سن مقابل یکدیگر ایستاده بودند انگار تمام دنیا متعلق به او شده بود..

خواننده ی جوان به سمتش آمد و او را در آغوش گرفت و بقیه ی آهنگ را در گوشش خواند و همه ی طرفدارانش نیز همراهیش کردند و او غرق در شادی وصف نشدنی ای به تحقق یافتن آرزویش فکر میکرد

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

................................ ... .   .     .           .

کنارش نشست و دستان سرد دختر را در دستانش گرفت و

گرمای وجودش را به او بخشید ... .

 

و او سرخوش از این حس زیبا مدتی به چشمان پرمهر پسر خیره شد ... .

 

با شیطنتی دوست داشتنی به روی دختر چشمکی زد و

باعث شد لبخند عمیقی مهمان لبهایش شود ... .

 

 

و او راضی از این عشق بوسه ای را روی لبهای پسر گذاشت و بعد

سرش را روی شانه ی قوی او قرار داد و

قطره ای از اشک چشمانش را رها کرد

..... ... .. .

 

آن اشک که  از سر شوق آزاد شده بود از گونه اش پایین رفت و روی دست پسر چکید

 

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

بوسیدمت و به آغوشت پناه آوردم

و تو مثل همیشه مرا میان دستانت گرفتی

و توی گوشم جمله ی زیبایی را زمزمه کردی و خندیدی

و اشتباه بچگانه ی مرا از یاد بردی

... .. .  .

از تمام دنیا تنها وجود تو برایم کافی است ..

و میخواهم عشق تو سهم من از این زندگی شود .. 

...

برای اینکه این حقیقت را باور کنم حاضری یکبار دیگر با صدایی بلند بگویی:

                                                                               دوستم داری؟؟

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

هنوز هم به یاد دارم روزی را که خشمگین در چشمانم خیره نگاه کردی و بی رحمانه فریاد کشیدی :

"از عمق تاریک نگاهت بیزارم"

هرگز خیانت بی همتایت را فراموش نخواهم کرد .. .

تو آسمان آبی چشمان دیگری را برگزیدی و رفتی تا شبهای پر ستاره ی نگاه های من بی ستاره شود و چشمانم تا همیشه ابری بماند

و حالا من مانده ام و

خاطراتی تلخ و

دنیایی بارانی و

قلبی پر از احساس سرکوب شده .. قلبی که تا ابد در سکوت تنهایی خویش ضجه خواهد زد :

"دوستت دارم"

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |

تمام تنش را سرما فراگرفته بود ولی نمی توانست از پنجره دل بکند..به برفهایی خیره شده بود که مثل اکلیل از آسمان روی سنگ فرش حیاط خانه می بارید.خانه ای که گویی سالهاست متروک و دست نخورده است..و به پنجره ای نگاه میکرد که مدتها با آن  زندگی کرده بود و خاطره داشت.پنجره ای که زمانی نه چندان دور به راحتی به رویش لبخند میزد ولی حالا پشت چندین ساختمان بزرگ پنهان شده بود و انگار قصد داشت با پنهان کردن نیمی از خود در پشت این دیوارهای سنگی دخترک را دلخون تر از همیشه کند..چراغ اتاقی که به این پنجره تعلق داشت زمانی که زندگی این دختر به آن وابسته بود خیلی زود خاموش میشد ولی حالا چندوقتی بود که انگار عاشق شب نشینی و سرمستی های شبانه شده بود.. دستانش را به حالت ضربدر روی دوتا بازوهایش گذاشت و کمی آنها را نوازش کرد تا شاید سرمای درونش آرام شود ولی فایده ای نداشت.دست راستش را روی قلبش  و لبهایش را روی تصویر آن پنجره در قاب شیشه ی اتاقش گذاشت.چشمانش را بست و آرام آن پنجره را بوسید..

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط دختر پاییز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ نظرات () |